تبليغاتX
انتظاره دیدنت داره دیوونم میکنه..... ::
انتظاره دیدنت داره دیوونم میکنه.....

سلام به دوستای خوبم

باید ببخشید که برای سال تحویل و بعد از اون هیچ مطلبی نذاشتم اخه خیلی وقته که خونه نبودم.

ما از 22 اسفند رفتیم خوزستان اخه بیست و چهارم عروسیه دختر داییم بود. عروسی بر خلاف تصورم خیلی خوب بود خوش گذشت حسابی. بعد از عروسی همه ی فامیل جمع شدیم خونه ی مامان بزرگم . من و دختر خالم و سه تا پسر داییم و دختر داییم و خواهرم کلی اتیش سوزوندیم. ما بعد از یه مدته طولانی همدیگه رو میدیدیم شب نه خودمون خوابیدیم نه گذاشتیم کسی دیگه بخوابه . اولش توی اتاق خواب بودیم بابا بزرگم و دادییم اینا توی هال خوابیده بودن مامان اینا هم توی یه اتاقه دیگه اما همه ی این فضاها به هم نزدیک بودن تا ساعت 3 هر سر و صدایی که خواستیم کردیم و کسی کارمون نداشت اما بعد از 3 شروع کردن به فحش کاری ما هم رفتیم نشستیم توی حیاط جاتون خالی حسابی حال کردیم . یکی از پسر دایی هام برامون اهنگ میزد یکی دیگه میرقصید . اون شب خیلی خوش گذشت.

قرار بود تا 14 فروردین بمونیم دزفول اما چهارم تصمیم گرفتیم که بریم مسافرت .ما بودیم و خواهرم اینا و دختر داییم و شوهرش و پسر داییم . دوشنبه صبح حرکت کردیم و رفتیم طرف کرمانشاه . شب رو کرمانشاه موندیم و روز بعدش رفتیم سنندج بعدش هم بانه . کلی خرید کردیم از بانه .

برای برگشتن دختر داییم اینا از ما جدا شدن اونا برگشتن اهواز و ما از راه همدان برگشتیم اصفهان.

8 فروردین اصفهان بودیم.

این سفر خیلی پیش بینی نشده بود. هیچکس فکر نمیکرد اینقدر همه چیز mp3  بشه. خوش گذشت اما کوتاه بود.

13 به در هم که با یکی از دوستامون رفتیم پارک . جمعیتمون خیلی کم بود اما بد نبود از خونه موندن بهتر بود.

امیدوارم سال 87 برای همه خوب باشه.

من که نسبت بهش احساس خوبی دارم و فکر میکنم سال خوبی باشه.

راستی سال 86 به نظر شما خوب بود یا نه؟
برای من که سال خوبی بود . لطفا توی نظراتتون در صورت تمایل بگین خوب بوده یا نه؟

با ارزوی سالی خوب برای همه ی شما .......

|+|
نوشته شده توسط اهسته در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 و ساعت 23:58

سلام دوستای عزیزم

از دوستای گلی که از دیر اپ کردن من ناراحت شدن معذرت خواهی میکنم  اما دلیلش اینه که هنوز کاملا به شرایط جدید عادت نکردم . یه جورایی هم از وبلاگم خسته شدم. شاید بی خیالش بشم ... نمی دونم .......

امسال من زودتر از سالهای دیگه میرم خوزستان...

راستش یه جورایی خوشحالم اما نمیدونم که چرا اونطور که باید ذوق عید رو ندارم....

 

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه

صحبت چلچله ها را با باد

نبض پاینده هستی را در گندم زار

گردش رنگ و ظراوت را در گونه ی دل

همه را میشنوم ، میبینم

من به این جمله نمی اندیشم ، به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت ، همه جا ، من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

توبدان این را، تنها تو بدان

تو بیا ، تو بمان با من ، تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو ، به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو درافتادم باز

ریسمانی کن از ان موی دراز ، تو بگیر ، تو ببندا

تو بخواه ، پاسخ چلچله ها را تو بگو ، قصه ی ابر و هوا را تو بخوان

تو بمان با من ، تنها تو بمان

در رگ ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست

اخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش.............

 ( فریدون مشیری)

 

بچه ها این عکسا رو ببینین جالبن

|+|
نوشته شده توسط اهسته در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 2:47
خیلی وقته که اپ نکردم

یعنی اصلا حسش رو نداشتم

حالا هم یه شعر خوشمل از کامران و هومن میذارم ومیرم منتظر نظرای قشنگ شما.....

من نباشم کی تو رویا موهاتو ناز میکنه؟
کی با الایش دستت با تو پرواز میکنه؟
راست بگو......

 من که نباشم اخمای پیشونیتو

کی میاد دونه دونه با حوصله باز میکنه؟

من نباشم کی میاد نازه نگاتو میخره؟
کی میاد دنبال تو ، تو رو تا خورشید ببره؟
کی میگه حقا همیشه با توه؟
واسه ی خاطر تو جون میده پشت پنجره؟
من اگه نباشم کی واسه همیشه تو رو میپرسته؟
کی برات میمیره ؟ کی نمیشه خسته؟

کی تو رو میذاره روی دوتا چشماش؟

کی اگه نباشی میگیره نفسهاش؟

من نباشم کی تحمل میکنه کار تو رو؟
با رقیب رفتن و اذیت ها و ازار تو رو؟
تو خودت داور میدون شو بگو

کیه که جواب نده تلخیه رفتار تو رو ؟

من نباشم کی برات قصه میگه تو بخوابی؟
کی میاد سراغ رویات تو شبای مهتابی؟
کی بیداره تا تو خوابت ببره؟
کی قایم میشه توی ابرا که راحت بتابی؟
من اگه نباشم کی واسه همیشه تو رو میپرسته؟
کی برات میمیره ؟ کی نمیشه خسته؟

کی تو رو میذاره روی دوتا چشماش؟

کی اگه نباشی میگیره نفسهاش؟

 

 

|+|
نوشته شده توسط اهسته در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 2:35
تغییر اساسی...

سلام

یکی از دوستای خوبم از من خواسته بود که وبلاگو از حالت غمگین در بیارم

من با حرفه منطقیش موافقت کردم و میخوام از این به بعد شادیها رو توی این وب منعکس کنم

اخه هرچی بیشتر به غم بال و پر بدی بیشتر اذیتت میکنه........

راستش منم توی این سه سال خوشی های زیادی داشتم که زندگی رو قابل تحمل کنه

از دوست خوبی که این پیشنهاد رو به من دادند تشکر میکنم 

وهمچنین یه وبلاگ خیلی خوب به من معرفی کرد که یاداوری کرد ما برای چی به دنیا اومدیم و لذت بردن از زندگی یکی از وظایف ماست

من به همه ی شما دوستای عزیز پیشنهاد میکنم به این وبلاگ پر محتوا سر بزنین  ادرسش با عنوان کلاس روانشناسی توی پیونهامه

با تشکر از همه ی دوستان خوبم

فعلا

خدایا تو را می پرستم و تنها تو را دوست

دارم خدایا به من قدرتی عطا کن که

بتوانم آن باشم که تو می خواهی .

خدایا تو را در بی کسیهایم به چشم دل

نظاره گر بوده ام ، چگونه باید تو را بخوانم؟

خود نمی دانم.

خدایا این تویی که همه ی وجودم را به

تو تقدیم می کنم .

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط اهسته در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 23:45
سلام مهربونا

بلاخره این انتظار داره تموم میشه

کدوم انتظار؟
انتظار شروع شدن کلاسای دانشگام

یه جورایی بچه ترم اولیم و ذوق دارم

ولی چقد توی این روزا جای داداش گلم خالیه

اون اگه بود کلی به من میخندید

اخ چقد جاش خالیه................

برام دعا کنین

راستی کلاسام از ۲۰ بهمن شروع میشه

خدا کنه موفق بشم

فاصله یه حرف ساده است

بین دیدن و ندیدن

بگو صرفه با کدومه؟

شنیدن یا نشنیدن؟

ما میخواستیم از درختا کاغذ و قلم بسازیم

بنویسیم تا بمونیم ، پشت سایه چون نبازیم

اينه ها اونجا نبودن ، تا ببینیم که چه زشتیم

رو درخت با نوک خنجر زنده باد درخت نوشتیم

زنگ خوش صدای تفریح واسمون زنگ خطر شد

همه ی چوبای جنگل دست یک تیغ تبر شد

اگه حرفم و شنیدی ، جنگل و نده به پاییز

کاری کن درخت باغچه، تن نده به خنجر تیز

با جوونه ها يكي شو ،قد بکش نگو که سخت

جنگل تازه به بار آر

هر یه ادم یه درخته

|+|
نوشته شده توسط اهسته در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 1:3
معجزه...

این رو بخونین جالبه..............

خواهرم هر سال عاشورا شله زرد میپزه، امسالم مثله همیشه . شله زرد کامل پخته شده بود وخیلی هم خوشمزه بود، مامانم برای اینکه خوشبو ترش کنه میخواست کمی جوهر هل بهش اضافه کنه

توضیح اینکه جوهر هل خیلی خیلی غلیظِ یعنی یه قطره ی کمش کلی خودنمایی میکنه

خلاصه مامانم یک قطره از اون جوهر ریخت توی شله زرد. به همش زدیم .مامانم یکم ریخت توی قاشق که تستش کنه یکدفه حالش بد شد.من قاشق رو ازش گرفتم ببینم چشه؟

چشمتون روزه بد نبینه مثله زهرمار شده بود . اینقدر تلخ و بد مزه بود که حالم داشت به هم میخورد.

مامانم رفت پایین که برنج و مواد دیگه رو اماده کنه بهش اضافه کنیم ...

خواهرم خیلی ناراحت شده بود. شله زرد رو خاموش کرده بود و میگفت دیگه به درد نمیخوره....

قاشق رو برداشت که کمی از شله زرد بخوره میخواست ببینه درست شدنی هست یا نه؟

بعد یکدفه گفت رویا این که چیزیش نیست!!!!

من چون مزه ی بدش رو چشیده بودم و نمیخواستم دوباره بچشم کمی ازش خوردم بعد دیدم که واقعا اثری از اونهمه بو و تلخی نیست انگار نه انگار که انقدر بد مزه شده بود.........

این واقعا برای ما یک معجزه بود.......

|+|
نوشته شده توسط اهسته در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 و ساعت 6:59
رفت.....

کاش میشد هیچ کس تنها نبود ...

کاش میشد دیدنت رویا نبود ....

گفته بودی با تو می مانم !! ولی ..... 

رفتی و گفتی که اینجا جا نبود ....

 سالیان سال تنها مانده ام .....

شاید این رفتن سزای من نبود ......

من دعا کردم برای بازگشت ......

 دست های تو ولی بالا نبود ......

 باز هم گفتی که فردا میرسی ......

کاش روز دیدنت فردا نبود ....

 

|+|
نوشته شده توسط اهسته در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 0:20
چقدر سخته

واقعا سخته

 

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوزم دوسش داری............

چقدر سخته که دلت بخواد سرت رو بازبه دیواری تکیه بدی که یه بار زیر اوار غرورش همه وجودت له شده..........

چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش چیزی بجز سلام نتونی بگی..........

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی لبخند بزنی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری...........

چقدر سخته گل ارزوهاتو توی باغ دیگه ببینی و هزار بار خودت بشکنی و انوقت اروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک.........

 

|+|
نوشته شده توسط اهسته در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 و ساعت 0:57

ای خدا...........

دوباره محرم شد و دوباره من از شهرم، دوستام ، فامیلام دورم.......

این دومین سالی است که من برای محرم توی شهر خودم نیستم

دلم برای محرم های دزفول تنگ شده.......

دلم برای هیئت های عزاداری دزفول تنگ شده......

هیئتی که داداش عزیزم هر سال توی عزاداریش شرکت میکرد.

دلم برای جمع فامیلیمون توی شب عاشورا تنگ شده.........

اونموقع ها که هنوز داغ عزیزی روی دلمون سنگینی نمیکرد برای تاسوعا عاشورا همه دور هم جمع میشدیم

اخه زن عموم روضه داشت ، مردا و ما که بچه تر بودیم و حوصله روضه نداشتیم میرفتیم خونه مامان بزرگم و ساندویچهای نذریمونو میگرفتیم......

چه روزگاری بود.

هر کس یه نذری داشت ، تا شب همه اماده میشدن و قبل از خواب میبردیم توی داروخونه عموم میذاشتیم چون همه هیئت ها از اونجا رد میشدن یکی دو نفر هم ه اونجا میخوابیدن....

ما ،هم صبح زود میرفتیم رو پشتبام داروخونه برای تماشای هیئت ها .......

همه چیز به هم ریخت ، همه اون همبستگی ها گذست.

از هم جدا شدیم بدون اینکه دقیقا بدونیم چطور و چرا؟

ما که اومدیم اصفهان دیگه فامیل مثه اونموقع دور هم جمع نمیشن، شایدم میشن و.....

امسال هم ساندویچ های نذری رو بدون حضور حتی یه فامیل اماده کردیم و دادیم به عزادارا.

خدا کنه سال دیگه بتونیم برای دهه ی محرم بریم دزفول

|+|
نوشته شده توسط اهسته در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 و ساعت 1:16
عزیز رفته

من این وبلاگ ناقابل رو برای داداشه عزیزم ساختم که ما رو برای همیشه ترک کرد.

اون جوان ناکامی که زندگی رو با همه بدیهاش رها کرد و رفت.

داداشه من فقط 20 سال داشت که خدا اون رو از ما گرفت.

خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر اسوده بخواب بی درد و غصه

دیگه کابوس زمستون نمیبینی

توی خواب گلهای حسرت نمیچینی

دیگه خورشید چهرت رو نمیسوزونه

جای سیلی های باد روش نمیمونه

دیگه بیدار نمیشی با نگرونی

یا با تردید که بری یا که بمونی

رفتی و ادمکا رو جا گذاشتی

قانون جنگل رو زیره پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی

تو ،تو جنگل نمیتونستی بمونی

دلت رو بردی با خود به جای دیگه

اونجا که خدا برات لالایی میگه

میدونم میبینمت یه روز دوباره

توی دنیایی که ادمک نداره

|+|
نوشته شده توسط اهسته در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت 2:20